تبليغاتX
اس ام اس
کنارم بنشین ای عزیزترین٬و به قلبم گوش کن

بخند٬که شادی تو نمادی از آینده است

قلب من راضی نمی شود که تو رازش را انکار کنی.

                                                                          (خلیل جبران)

sit by me  my bloved  and listen to my heart

smile  for your happiness is a symbol of our future

my heart refuses to deny you its secert

                                                                                              

 

گویی قلبم در قلبش در آویخته است٬

و زندگی ام٬ در زندگی اش.

                                                                         (کریستینا روستی)

and is his heart my heart is locked  and in his life my life

 

ای زمان!

آرام ما را دربر بگیر٬

تا غریق موج های تو شویم

آن چنان که غرق رویا می شویم.

                                                                        (بریان والر پروکتر)

touch us gently  time

let us glide down thy stream

gently  as we some times glide

through a quiet  dream

 

دوستای عزیزم سلام من منتظر نظر هاتون هستم پس چرا واسم نظر نمی ذارید هااااااااااااااااااا

اینطوری ناراحت میشم آآآآآآآآآآآاا

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط حنانه در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 و ساعت 18:26 |
حضورت حادثه ایست که در زندگی ام می ستایمش٬ثانیه های با تو بودن قله ی آرزو های من است و من افتخار این صعود را هرگز از خاطرم نخواهم برد

 

نمی بخشمت به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی٬به خاطر تمام غم هایی که بر صورتم نشاندی٬نمی بخشمت٬به خاطر دلی که برایم شکستی٬به خاطر احساسی که برایم پرپر کردی٬نمی بخشمت به خاطر زخمی که بر وجودم نشاندی٬به خاطر نمکی که بر زخمم گذاردی٬و می بخشمت به خاطر عشقی که بر قلبم حک کردی٬عاقل ها عاقلند چون عاشقند و احمق ها احمقند چون فکر می کنند که معنی عشق را می فهمند....

 

در خواب ناز بودم شبی٬دیدم کسی در می زند٬در را گشودم روی او٬دیدم غم است در می زند!!!؟ای دوستان بی وفا٬از غم بیاموزید وفا٬غم با همه بیگانگی٬هر شب به من سر می زند

 

می دونی آدما بین *الف* تا *ی* قرار دارند؟؟؟؟

بعضی ها مثل *ب* برات می میرند

مثل *د* دوست دارند

مثل *ع* عاشقت میشن

مثل *م* منتظر می مونن

تا یه روز مثل *ی* یارت بشن

 

دل من دیر زمانیست که می پندارد((دوستی))نیز گلیست٬مثل نیلوفر و یاس٬ساقه ی ترد و ظریفی در باد  ٬بی گمان سنگ دل است آنکه روا می دارد جان این ساقه ی نازک را دانسته بیازارد

 

می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت؟؟؟گفت:جایی که می روی مردمی دارد که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا با توام٬تو تنها نیستی٬در وجودت عشق می گذارم که بگذری٬قلب می گذارم که جا بدهی٬اشک می دهم که همراهیت کند و مرگ که بدانی بر می گردی پیش خودم 

 

در بی کرانه ی زندگی دو چیز افسونم می کنه!!!!آبی آسمان را که می بینم و می دانم که نیست

و خدا را که نمی بینم و می دانم که هست!!!!

 

تا که پرسیدم ز منطق عشق چیست؟در جوابم این چنین گفت و گریست:لیلی و مجنون همه افسانه اند عشق تفسیری ز زهرا و علیست....

 

شمع دانی دم مرگ به پروانه چه گفت؟

گفت:ای عاشق دیوانه فراموش شوی!

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

گفت:طولی نکشد تو نیز خاموش شوی

 

دختران شهر به روستا فکر می کنند٬دختران روستا در آرزوی شهر میمیرند...مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند٬مردان بزرگ در آرامش مردان کوچک می میرند...کدام پل در کجای جهان٬شکسته است...؟!که هیچ کس به خانه اش نمی رسد؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 love مخفف عبارت چیست؟

lake of sorrow (دریاچه ی غم)

ocean of tears (اقیانوس اشک)

vally of death (دره مرگ)

end of life (آخر زندگی)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط حنانه در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت 19:53 |
باز هم بگو و دوباره بگو٬

که به من عشق می ورزی

و تکرار این واژه باید چون

آوای فاخته ای درآید

به یاد داشته باش٬که بدون آوای مداوم فاخته

بهار هرگز با همه ی سبزی اش به کوه و دشت٬

دره جنگل٬پای نمی گذاشت

                                                                                     (الیزابت برت برونینگ)

 

...آنچه انجام می دهم

و آنچه به خواب می بینم سرشار از توست٬هم چنان که

می ناب مزه ی انگورش را به همراه دارد

و آنگاه که خدای را می خوانم٬او نام تو را بر زبانم

جاری می بیند

و در میان چشمانم دو قطره اشک می بیند

                                                                                      (الیزابت برت برونینگ)

 

عشق هیچ نمی دهد الا خودش و هیچ نمی ستاند مگر از خودش

عشق مالک هیچ نیست و در تملک کسی هم در نمی آید:

چرا که عشق را عشق کافیست

                                                                                      (خلیل جبران)

 

کرامت من بی کرانه است چون دریا٬

عشق من ژرف است باز چون دریا٬هر قدر به تو بیشتر می بخشم

بیشتر دارم٬

برای هر دوی ما بی انتها

                                                                                       (ویلیام شکسپیر)

 

 

سلام دوستای گلم من منتظر نظر هاتون هستم لطفا نا امیدم نکنید و برام نظر بذارید

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط حنانه در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت 13:22 |
سلام دوستای خوبم این شعرو به خاطر دوستم مهسا می نویسم چون می دونم که با این شعر یکی از بهترین خاطره هاش به یادش می یاد

باز دیشب٬حالت من حالتی جانکاه بود

تا سحر سودای دل با ناله بود و آه بود

ورنه از طوفان روح من خدا آگاه بود

آری ای دیر آشنای سنگدل٬توران من

گفت و گو بود از تو٬اما مبهم و کوتاه بود

کاشکی سر بشکند٬پا بشکند٬دل نشکند

سرگذشت دل شکستن بود و بس جانکاه بود

آمدم تا سال را بر روی توران نو کنم

و نه زی رشت آمدن٬اسفند مه بیگاه بود

آمدم اما ندیدم مهری از آن ماهروی

یاد از آن عهدی که مهری در دل این ماه بود

عید نوروزم عزا شد٬این هم از اقبال من

ابر هم می گرید٬آری گریه دارد حال من......

+ نوشته شده توسط حنانه در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 22:45 |
((...غم دل با تو گویم غار!

بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟))

صدای ناله پاسخ داد:

                                       ((...آری نیست؟)).

 

نمانده ست از من مگر نیمه جانی

که گم گشته در مشتی از استخوانی

گرفتم یکی کلبه در روستایی

چو مرغی که بر شاخه ای آشیانی

همه روح فرسایم و جان گدازم

به امید آبی٬به سودای نانی

نه خویشی٬نه یاری٬نه عیشی٬نه عشقی

نه وجدی٬نه حالی٬نه جسمی٬نه جانی

بدا٬شوم چهرا٬بلای غریبی

که افتاده بر من چو بار گرانی

 

 

+ نوشته شده توسط حنانه در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 22:36 |
(لحظه ی دیدار):

لحظه ی دیدار نزدیک است.

باز من دیوانه ام٬مستم.

باز می لرزد٬دلم٬دستم.

باز گویی در جهان دیگری هستم.

های!نخراشی به غفلت گونه ام را٬تیغ!

های!نپریشی صفای زلفکم را٬دست!

و آبرویم را نریزی٬دل!

-ای نخورده مست-

لحظه دیدار نزدیک است.

+ نوشته شده توسط حنانه در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 22:30 |
(دریچه):

ما چون دو دریچه٬روبروی هم٬

آگاه ز هر بگو مگوی هم.

هر روز سلام و پرسش و خنده٬

هر روز قرار برای آینده.

عمر آینه ی بهشت٬اما...آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست٬

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست.

نه مهر فسون٬نه ماه جادو کرد٬نفرین به سفر٬که هر چه کرد او کرد.

+ نوشته شده توسط حنانه در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 14:37 |
(قاصدک):

قاصدک!هان٬چه خبر آوردی؟

از کجا٬وز چه خبر آوردی؟

خوش خبر باشی٬اما٬اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی.

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه دیار و دیاری-باری٬

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس٬

برو آنجا که تو را منتظرند.

قاصدک!

در دل من همه کورند و کر.

دست بردار از این در وطن خویش غریب.

قاصد تجربه های همه تلخ٬

با دلم می گوید

که دروغی تو ٬دروغ٬

که فریبی تو٬فریب.

قاصدک!هان٬ولی...آخر...ای وای!

راستی آیا رفتی با باد؟با توام٬آی!کجا رفتی آی......!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی-طمع شعله نمی بندم-خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک!

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند.

+ نوشته شده توسط حنانه در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 14:33 |
سلام دوستای عزیز از الان تا چند وقت دیگه می خوام برم تو خط شعرهای م.اخوان ثالث اگه خوشتون اومد حتما برام نظر بزارید خودم که واقعا از شعراش لذت می برم امیدوارم برای شما هم اینطور باشه

 

+ نوشته شده توسط حنانه در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 14:22 |
یکی بهم گفت این جاده رو برو تا به آخرش برسی..........و آخر جاده تو رو دیدم بعد از کلی فکر کردن تازه فهمیدم که تو آخرشی.

 

دلم تنگ است٬دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است٬سکوت از کوچه لبریز است٬صدایم خیس و بارانی است٬نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

یاد دارم یک غروب٬سرد سرد می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد٬دورگردم کهنه قالی می خرم٬دسته دوم جنس عالی می خرم٬کاسه و ظرف سفالی می خرم٬گر نداری کوزه ی خالی خرم٬اشک در چشمان بابا حلقه بست٬عاقبت آهی کشید بغضش شکست٬اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگی است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بوی نان تازه هوشم برده بود٬اتفاقا مادرم هم روزه بود٬خواهرم     بی روسری بیرون دوید٬گفت آقا سفره خالی می خرید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوستای عزیزم چه خوبه به یااااااااااااد همه باشیم

 

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد٬تندیسی زیبا نخواهد شد!!! از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته ی تندیس است..........

 

ساعت ها را بگو بخوابند ـبیهوده زیستن را نیاز به شمارش نیست!!!!!!!!!!

 

ای که مدت هاست با من نیستی٬من همانم که با او زیستی٬رنج هایم را شنیدی باز هم٬عاقبت گفتی غریبه کیستی؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

 

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سال ها به اجبار خواهیم خفت(دکتر شریعتی)

 

وقتی که می رفتم در چشمه سار مردمک هایم عشقی نمی جوشید٬اما چرا در دشت چشمانت سیلاب تند اشک جاری بود؟وقتی که من آواز رفتن می سرودم با تمام شوق ایا امید بازگشتم در خیالت بود؟یا آخرین دیدارمان را گریه می کردی؟؟؟؟؟

 

هر گاه مرا بنده ای بخواند چنین به سخنش گوش می کنم که گویی جز او بنده ای ندارم٬!!!ولی او به گونه ای سخن می گوید که گویی همه خدا هستند جز من!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده توسط حنانه در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 22:44 |


Powered By
BLOGFA.COM